احمد خجالتی است

احمد پسر خجالتی و کم رو بود. این را همه مردم روستا می دانست، چون هر وقت آن ها به خانه احمد می رفتند او خود را فورا پشت پرده یا داخل اتاق انباری قایم می کرد بعضی وقت ها هم خودش را به خواب می زد و پلک ها را آنقدر بسته نگه می داشت تا مهمان ها همه می رفتند. بابا و مامان احمد از کم رویی پسرشان خیلی ناراحت بودند. در یکی از روزهای سرد زمستان مادربزرگ احمد به خانه آن ها آمد. احمد مادربزرگش را خیلی دوست داشت. مادربزرگ احمد هم خیلی ناراحت بود او دوست نداشت نوه عزیز ش گوشه گیر و کم رو باشد. او تصمیم گرفت هر جور شده مشکل کم رویی احمد را حل کند. فردای آن روز مادربزرگ منتظر بود که احمد از خواب بیدار شود...