آرزو های بزرگ

نزدیک عید بود و آقای پستچی خیلی کار داشت. کیف کوچک او پر از کارت های تبریک بود. هوا خیلی سرد بود و راه رفتن روی برف ها خیلی مشکل بود اما او کارش را ادامه می داد. آقای پستچی از اینکه کارت ها را به مردم می رساند و آن ها را خوشحال می کرد لذت می برد. اما ناگهان اتفاق بدی افتاد. یک دفعه پایش سر خورد و به زمین افتاد. مردم با عجله آقای پستچی را به بیمارستان رساندند. در بیمارستان دکتر به او گفت: فکر کنم پایت شکسته و باید مدتی در بیمارستان بمانی. آقای پستچی مجبور شد روزهای عید را در بیمارستان بگذراند...