اسب و گرگ

فصل بهار رسیده بود و اسب ها از اصطبل بیرون آمده بودند تا در دشت علف بخورند. در همین وقت گرگ گرسنه ای  که در آن اطراف دنبال غذا می گشت اسب ها را دید. او نقشه ای کشید تا یکی از اسب ها را گول بزند و شکارش کند. جلو رفت و به یکی از اسب ها گفت: دوست عزیز من تمام دشت را می شناسم و فایده ی همه ی گیاهان دارویی را می دانم اگر بیماری و دردی داری به من بگو تا خیلی زود تو را درمان کنم. اسب باهوش که متوجه حیله ی گرگ شده بود، کمی فکر کرد و گفت: خار کوچکی در پایم فرو رفته بود. اگر می توانی کمک کن تا آن را از پایم بیرون بیاورم...