اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت

در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت

 

هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه

جلوی پای عمو بود خودش را انداخت

 

با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش

کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

 

بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد

هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت

 

بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت

نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت

 

اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند

پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت

 

با عمو گفتن خود جان عمو را برده

آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت