رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۱ اسفند ۱۳۹۸

آش نذری - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

آش نذری

خاله مهربون صبح زود ازخواب پا شد. می خواست آش نذری بپزد. به همسایه ها بدهد، بخورند و دعا کنند. اول رفت حیاط را آب و جارو کرد، بعد به گل ها آب داد. بعدش هم رفت و خانه را گردگیری کرد. خانه شد مثل یک دسته گل، اما خاله مهربون خسته شد. کمرش درد گرفت. خانه گفت: "خاله مهربون، عزیز دل، عزیز جون، خسته شدی. نگاه به ساعت کن! وقت داری کمی استراحت کن! "خاله مهربون خندید، رفت و دراز کشید. چشم هایش را بست. توی دلش گفت:"خستگی ام که در رفت زود پا می شم آش نذری می پزم."خاله مهربون خسته بود. زود خوابش برد، بعدش چی شد؟ خروپفش در آمد. یک ساعت گذشت. دو ساعت گذشت. دیگ و ملاقه حوصله شان سر آمد. صدایشان در آمد. از توی آشپزخانه داد زدند: خاله مهربون! دیر شده پاشو، بپزیم آشو. همسایه ها بخورند و دعا کنند."  خانه صدایش زد. آشپزخانه صدایش زد؛ اما خاله مهربون، خواب بود. خسته و بی تاب بود. گوشش نمی شنید. کاسه ها داد زدند، دامب و دومب کردند....