رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۱ اسفند ۱۳۹۸

تانک و پرنده - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

تانک و پرنده

پرنده توی دلش رازی داشت؛ رازی کوچک وسفید. رازی که ناگهان در دلش تکان خورد. پرنده پرهای خودرا روی دلش کشید وگفت: "نترس، آرام باش! من مواظبت هستم. پرنده به درختی در آن دورها نگاه کرد. دلش برای لانه ی خودش تنگ شد. صبرش تمام شد. پر زد و به آسمان رفت. از آن بالا نگاه کرد. درخت ها زرد شده بودند. پر از لانه های کلاغ های آهنی بودند. پرنده به درخت خود نزدیک شد. لانه ی کوچکش را لای شاخه ها پیدا کرد. آمد به لانه اش برود، که کلاغ آهنی قارقاری کرد. با چشم های سرخش به پرنده خیره شد. کلاغ آهنی در شاخه ی پایین تر لانه ای بزرگ وآهنی ساخته بود. با صدای قارقارش، تمام کلاغ های آهنی سر وصدایشان بلند شد. آن ها نوک ها وپنجه هایی از آهن داشتند. روی درخت ها لانه های آهنی می ساختند. با آمدن پرنده، کلاغ ها نوک های آهنی شان را به طرفش نشانه گرفتند. چشم های پرنده پر از اشک شد. پرواز کرد و به آسمان رفت...