خواب زمستانی

زمستان بود و تیکو جوجه تیغی کوچولوبه خواب زمستانی رفته بود. در همین وقت دوستش را دید که با یک سبد پر از سیببه طرفش می آید. دوستش به او گفت: از این سیب ها نباید بخوری وگرنه به کرم بزرگی تبدیل می شوی.تیکو که خیلی سیب دوست داشت بدون حرف دوستش به طرف سیب ها رفت و شروع کرد به خوردن و گفت: پس چرا تبدیل به کرم نشدم!؟ این سیب ها خیلی خوشمزه اند. او تند و تند سیب ها را با دندان های تیزش گاز می زد و می خورد. اما یک دفعه اتفاق بدی افتاد. او دل درد شدیدی گرفت. تیکو با خودش گفت...