رونق تولید ملی | جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

داستانک شعور انسان بودن - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

داستانک شعور انسان بودن

شب سردی بود. پیرزنی بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند.

پیرزن با خودش فکر کرد که ای کاش من هم می توانستم، میوه می خریدم و به خانه می بردم.

او نزدیک تر رفت. چشمش به جعبه چوبی بیرون مغازه افتاد که میوه های خراب داخلش بودند.

با خودش گفت: "چه خوبه، میوه های سالم تر سوا کنم و به خانه ببرم، چون قسمت های خراب میوه ها را می توان جدا کرد و بقیه را به بچه هایم بدهم." پیرزن جلو رفت و پای جعبه میوه نشست تا دستش را برد داخل جعبه، صاحب مغازه گفت: "دست نزن خانم! پیرزن زود بلند شد و خجالت کشید!

چند تا از مشتری ها نگاهش کردند!

او راهش را کشید و رفت.

چند قدم دور شده بود که خانمی صدایش زد: "مادر جان، مادر جان!"پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد!

زن لبخندی زد و بهش گفت این میوه ها را برای شما گرفتم...