رونق تولید ملی | جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

دایره رنگی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

دایره رنگی

یکی بود، یکی نبود. یک دایره زنگی بود که دارام دارام آواز می خواند و دیلینگ دیلینگ زنگوله هایش را تکان می داد و خوش بود.

هیچ غمی توی دنیا نداشت. از این مهمانی به آن مهمانی می رفت، از این عروسی به آن عروسی می رفت.

هر جا که خوشی و شادی بود، دایره زنگی قصه ما هم بود.

تا اینکه روزی از روزها موش کوچولویی دوید و آمد به طرف او. دایره زنگی شروع کرد به دارام دارام و دیلینگ دیلینگ کردن. بعد هم منتظر شد که موش کوچولو هم شادی کند.

اما موش کوچولو شروع کرد به گریه کردن. دایره زنگی که توی عمرش ندیده بود کسی گریه کند، پرسید((تو داری چکار می کنی؟)) موش کوچولو گفت: می بینی که دارم گریه می کنم، آخر چرا گریه نکنم؟ پدر و مادرم را گربه خورده، خواهر و برادرم هم از ترس گربه فرار کرده اند.

من مانده ام تنها و بی کس. با یک دل پر غصه.))