دختر کبریت فروش

دختر کوچولوی زیبا و مهربانی با پدرش توی یک خانه قدیمی در شهر بزرگی زندگی می کرد. پدر او مرد بداخلاقی بود و همیشه دنبال گردش و خوشگذرانی خودش بود و دختر کوچولویش را مجبور می کرد کار کند. دختر کوچولو مجبور بود از صبح تا شب توی خیابان ها راه برود و کبریت بفروشد و شب که به خانه آمد پولهایش را به پدرش بدهد. هر روز که دختر کوچولو از خانه بیرون می رفت پدرش می گفت: تا وقتی که همه کبریت ها را نفروختی حق نداری به خانه برگردی...

Loading the player...