رونق تولید ملی | جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

دنیای مجازی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

دنیای مجازی

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

مدتها می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم.

در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

غذای مورد علاقه ام را سفارش دادم.

و بعد نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد: عمو… میشه کمی نون برام بخری؟

بهش رو کردم و گفتم باشه می خرم

گارسون که آمد ازش خواستم برای پسرک نون و یه غذای خوشمزه بیاورد آنوقت پسرک روبروی من نشست و در حین غذا خوردن پرسید:

عمو … چیکار می کنی؟

گفتم ایمیل هام رو می خوانم...