عروسک ها قهر کردند

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در یک خانه کوچک و قشنگ دختری به اسم عسلی با پدر و مادر و عروسک هایش زندگی می کرد. عروسک ها را بابا و مامانی و بقیه فامیل ها برای او خریده بودند. عسل عروسک های قشنگش را خیلی دوست داشت آنقدر دوست داشت که شب ها بدون آن ها خوابش نمی برد. عسل با این که دختر مهربانی بود اما عادت های بدی هم داشت، شب ها دیر می خوابید، بعضی شب ها مسواک نمی زد، به پدر و مادرش کمک نمی کرد، بهانه می گرفت و نق می زد. بابا و مامانش همیشه به او می گفتند دخترم اینها عادت بدی است اگه آن ها را ترک نکنی ممکنه دوستانت را از دست بدهی، این کار را نکن. در یک روز که عسل خوابیده بود حنا همه عروسک ها را صدا زد و گفت: "بچه ها ما بهترین دوست های عسل هستیم باید به او کمک کنیم تا عادت های بد را ترک کند، اگر او به کارهای بد ادامه بدهد ما از دست عسل ناراحت می شویم، اگر موافق هستید فردا با او صحبت می کنیم."

Loading the player...