رونق تولید ملی | جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

نقاشی سمیرا - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

نقاشی سمیرا

بعد از تحویل درخواست طلاق به دادگاه خانواده، خسته و نگران اومد خونه.

دید دختر کوچولوش هی میره اینور اتاق، اونور اتاق!

انگار دنبال چیزی میگرده… کتشو درآوردو انداخت روی مبل. با اینکه اعصاب درست و حسابی نداشت نشست جلوی پای دخترشو بهش گفت: چی شده سمیراجان؟ چرا اینقدر ناراحتی بابا؟ دنبال چیزی میگردی؟…

سمیرا دستاشو روی شونه های بابا انداختو گفت: یه نقاشی ازت کشیده بودم! حالا نمیدونم کجا گذاشتمش! میخواستم نشونت بدم آخه…

در این لحظه صدایی از توی آشپزخونه بلند شد: پاشو بگرد ببین نقاشی بچه رو پیدا میکنی یا نه؟ بیچاره ذوق داشت اومدی خونه، بهت نشون بده…

سمیرا در جواب صدا گفت: مامان، عکس تورو هم کشیده بودم. تنها عکس بابا نبود که! دو تا نقاشیهامم گم شده!…اه!

با گفتن این حرف، باز به جستجوش ادامه داد.

اما چند لحظه بعد خسته شدو رفت نشست کنار پشتی.

دفتر نقاشیشو باز کرد و بعد از یه خرده غرغر زدن، مداد رنگیهاشو از کیف زیپی کوچولوش ریخت بیرونو شروع کرد به نقاشی جدید.

اما وسط کار، حرفهای جالبی با خودش میزد: اصلا از اول میکشم! این دفعه تک تک نمیکشم. هم بابارو هم مامانو کنار هم میکشم…

آره اینجوری بهتره. اگه جدا جدا بکشم، گم میشن! دستاتونم میدم بهم تا جدا نشید.

حالا خودمم این وسط میکشم تا نزارم گم بشید!...

کم کم غم از دست دادن اون دوتا نقاشی چهره که از بابا و مامان کشیده بود، از ذهنش بیرون رفت و شادی کشیدن نقاشی جدید داشت رو صورتش نقش می بست.

هنوز چیزی به پایان نقاشیش نمونده بود که ته مداد آبی رنگو گذاشت گوشه لباش و ناخودآگاه تکیه داد به پاهای مامان و بابا که بالاسرش وایساده بودند…