پسرک بادکنک فروش

در پارک بزرگ شهر پسری هر روز بادکنک می فروخت و با پول آن زندگی خودش و مادرش را اداره می کرد. بچه هایی که در پارک بازی می کردند از او بادکنک های رنگی می خریدند و به او می گفتند، پسرک بادکنک فروش. پسرک گوشه ای نشسته بود و بازی بچه ها را تماشا می کرد. غرق در فکر کردن بود که، مرد جوانی به او گفت: به چه چیززی داری فکر می کنی؟ پسرک گفت: به این فکر می کنم که من، باید بادکنک بفروشم و پولی را به دست می آورم خیلی کم است. من و مادرم نمی توانیم لباس نو بخریم، گاهی غذای کافی هم برای خوردن نداریم...

Loading the player...