په ژاره ی دووری

چه گرامی و بلند مرتبه ای!  

پیشکش تو باد باغهای با شکوه و پر رونق

به خویشان وآشنایان من خبر دهید

آتشی بی امان درخرمنم افتاده است

چرا که آرام جانم از من رنجیده است

به گل شقایق و بابونه وسوسن و آلاله ماند

درحسرت دیدار او آواره کوه ودشت و صحرا شده ام

بی تو ای یار زندگی به کامم تلخ گشته

 

شبها ناله میکنم و روزها گریه

غم فراق يار چه جانگداز است

بار سفر بست و مرا تنها گذاشت

شراب تلخ دوری را به کام من ریخت

درد فراق تو چه دشواروگران است

بی تو کارم گریه و زاریست ونالانم