رونق تولید ملی | جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

پیرمرد و کوزه - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

پیرمرد و کوزه

پیرمرد دو کوزه آب را روی دوشش می گذاشت و هر روز برای آوردن آب راهی جویبار می شد.

در حالی که یکی از کوزها ترک داشت.بنابراین هر بار که پیر مرد به خانه می رسید یکی از کوزها نیمه بود.

پیرمرد وقتی وارد خانه می شد، نوه ها و همسرش به استقبالش می آمدند.و او دسته ای گل زیبا تقدیم همسرش می کرد.

پیر مرد هر روز با هدیه کردن گلهای زیبا شادی و نشاط خانه را چند برابر می کرد.

اما،کوزه ترک دار همیشه غمگین بود ،او از نقصی که داشت خجالت می کشید.

از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند،می توانست انجام دهد.

صبح که شد دوباره کوزه ها همراه پیرمرد شدند تا به جویبار رسیدند.

کوزه ترک دار وقتی روی دوش پیرمرد رفت از خدا خواست که این بار بتواند همه آب را با خودش بیاورد خودش هم تصمیم گرفته بود که تمام تلاشش را کند.

اما وقتی پر آب شد رفت جای همیشگی روی دوش چپ پیرمرد. تمام تلاشش را کرد ولی باز قطرهای آب به زمین می ریخت.

ولی غیر آب...گلهای بسیار زیبایی در یک طرف جاده روییده بودند.

پس پیرمرد برای همین هیچ وقت کوزه ترک دار را کنار نگذاشته بود.

او از نقص کوزه آگاه بود و برای همین در کنار راه تخم گل کاشته بود تا هر روز که از جویبار به خانه برمی گردد کوزه آنها را آب دهد و اما در طرف دیگر جاده گلی نبود.

کوزه لبخندی زد.

اگر این ترکها رانداشت هرگز این گلها و زیبایی آنها و خوشحالی اطرافیانش بوجود نمی آمد...