رونق تولید ملی | جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

گوریل نارگیلی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

گوریل نارگیلی

یکی بود، یکی نبود. در جنگل سبز و پر درختی چند گوریل زندگی می کردند.

آنها با هم دوست بودند. از صبح تا شب از شاخه ها آویزان می شدند و بازی می کردند.

موز و نارگیل می خوردند و سر و صدا راه می انداختند. اسم یکی از گوریل ها، نارگیلی بود.

او با گوریل های دیگر فرق داشت. نارگیلی جز بازی کردن، کار دیگری را هم دوست داشت.

آن کار، فکر کردن بود. او بیشتر وقتها از شاخه درخت بلندی آویزان می شد و به درخت ها، سبزه ها، زمین و آسمان نگاه می کرد و فکر می کرد. گوریل های دیگر، وقتی او را اینطور می دیدند، می خندیدند.

مسخره اش می کردند. آ« روز هم وقتی گوریل ها او را دیدند که آویزان شده است، فریاد زدند (نارگیلی اینقدر فکر نکن. خوابت برده است؟)) نارگیلی با صدای کلفتش گفت: ((نخیر بیدارم، فقط دارم فکر می کنم. دلم می خواهد به همه چیز با دقت نگاه کنم و فکر کنم.)) گوریل ها خندیدند.

از این شاخه به آن شاخه پریدند و گفتند: فکر می کند؟ چه حرف ها))